یه اتفاق بد
امروز با همدیگه رفتیم قصر بادی کلی شما دو تا بازی کردید ریحانه اصرار کردی که قصر بزرگه
را بری چند باری رفتی بالا وبا جست وخیز پایین پریدی ولی دفعه آخر روی دستت افتادی
برات بمیرم خیلی دردت گرفت تا همین الان نق می زدی خدا بخیر کنه الان دستت را بستم و
مسکن خوردی و خوابیدی انشالله تا فردا صبح دیگه خوبه خوب شده باشی










مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یه اتفاق بد
