از شیر گرفتمت

الان که دارم می نوسیسم روز سوم است که دیگه شیرت نمی دم سه رور و دو شبه که با
هم گریه می کنیم طاقت گریه هات را ندارم وقتی سرت را روی سینه ام می زاری و می گی
مامان مه مه می خوام بمیرم همش پشیمون می شم می گم ولش کن بچه ام گناه داره ولی
بعدش می گم آخرش چی الان سه روره که اصلا تو روز شیر نخوردی اما ساعت دو نصفه شب
یکی دو بار وقتی خوابه خوابی بهت می دم دلم می خواد ازت فیلم بگیرم نمی دونی چه
جوری شیر می خوری ومن اشک می ریزم از خدا خواستم به جو فتمون کمک کنه خود خدا
می دونه که حالم از تو بدتره. خاله جونت خیلی کمک می کنه روزی دو ساعت میبرت خانه
بازی همش هم ما تو ماشینیم و تو را سر گرم می کنیم با خوراکی ،جایزه ، خونه بازی
و....................................................................


وقتی اینجوری گریه می کنی دلم برات کبابه خاله مهناز پا به پات اشگ می ریزه بابا جونتم
که همش زنگ می زنه ومی گه این کار را بکن آن کار را نکن مامانم بدون همه دوست دارن
ونگرانتن







از شیر گرفتمت
